دریغ است ایران که ویران شود نامه هایی به هیچکس! نامه هایی به هیچکس!
نامه هایی به هیچکس!
به همایی که از جهنم تا کویر، بی ادعاتر از آب، در برابر آتشبار آفتاب، لحظه ای سایه اش را از سرم دریغ نکرد؛ بی صدا بی ریا بی توقع
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

 
 
سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
گفت فریادرسی گر نبود، ما هستیم!

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است!

باد با قافله دیری است که سر سنگین است

گفت با زخم جگرگاه قدم باید سود

بر نمک‌پوش‌ترین راه قدم باید سود

گفت ره خون جگر می‌دهد امشب همه را

آب در کاسه سر می‌دهد امشب همه را

سایه‌ها گزمه مرگ‌اند، زبان بر بندید

بار ـ دزدان به کمین‌اند ـ سبک‌تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می‌شنوند

"پر" مگویید که صاحب‌قفسان می‌شنوند

***

خسته‌ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید

هفت سر عایله داریم، ز ما درگذرید

گفت گفتند و شنیدم که گذر پ‍ُر عسس است

تا نمک‌سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟

سر بی‌دردسر خویش به درد آوردن؟

پای از این جاده بدزدید که م‍ِه در پیش است

فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، "سلامت" این است

نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

*

و کسی گفت بخسبید فرج در پیش است

کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت ایام برات است، مبادا بروید!

وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید!

گفت جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید

ریگ در نعل فروهشته ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد

شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد... اما علم رفتن را

روضه باید خواند تا آب برد دشمن را

*

و چنان رعد شنیدم که دلیری غر‌ّید

نه دلیری که از این بادیه شیری غرید

گفت فریادرسی گر نبو‌َد، ما هستیم

نه بترسید، کسی گر نبو‌َد، ما هستیم

گفت ماییم ز سر تا به شکم محو هدف

خنجری داریم بی‌تیغه و بی‌دسته به کف

نصف شب خفتن ما، پاس‌دهی های شما

بعد از آن پاس‌دهی های شما، خفتن ما

الغرض ماییم بیداردل و سر هشیار

خنجر از کف نگذاریم، مگر وقت فرار

***

شب پشت و خنجر 

***

پی آتش نَفَسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌

گفت راوی‌؛ شب برف است که بی‌اندازه‌است‌

گفت راوی؛ شب برف است‌، شب خنجر نیز

ردّ پا گم شده در برف‌ِ گران‌، رهبر نیز

برف‌، تنها نه‌، که با صخره و سنگ افتاده ست‌

و زمین چشمه نزاده ست که طوفان زاده ست‌

برفباد است که می‌بارد و کج می‌بارد

آسمان خشمی است‌، از دنده ی لج می‌بارد

*

هفت وادی خطر این‌جاست‌، سفر سنگین است‌

ردّ پا گم شده در برف‌، روایت این است‌

*

اینک این ما و زمینی که کف دست شده‌

کوچه‌ای‌، بس که فرو ریخته‌، بن‌بست شده‌

اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده‌

خنجر از دست‌ِ نه دشمن‌، که برادر خورده‌

اینک این ما و دلی دربه‌در و دیگر هیچ‌

گورِ بی‌فاتحه‌ای از پدر و دیگر هیچ‌

اینک این ما و سری ـ لعنت گردن ـ بر دوش‌

هفت زنجیر، که هفتاد من آهن‌، بر دوش‌

هفت رود از برِ کوه آمده‌، خون آورده‌

اژدها هفت سر تازه برون آورده‌

باز می‌بینم و فریادِ کسان خمیازه‌است

پی آتش نفسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌

*

و کسی گفت؛ لب از لا و نعم باید بست‌

چشم بر کیسه ی ارباب کرم باید بست‌

گفت؛ شک نیست که در راه خدا می‌بخشند

پاره ی نانی از این سفره به ما می‌بخشند

پا نداریم‌، به پاتابه طمع بیهوده ست‌!

بی‌زمینیم‌، به حقّابه طمع بیهوده ست!‌

*

گفت راوی؛ همه گُل بوده و گل می‌گویند

حق همین است که ارباب دهل می‌گویند

گفت‌؛ دیدم شب توفان چه خطرها کردند

جنگ‌ها را چه دلیرانه تماشا کردند

آنچنانی که نیاید به زبان‌، می‌ خوردند

شب توفان همه چون شیر ژیان می‌ خوردند

آفرین باد بر این دادرسان‌، راوی گفت‌

چشم بد دور از این گونه کسان‌، راوی گفت‌

چشم بد دور، خداوند نگه‌داردشان‌

در عزای زن و فرزند نگه‌داردشان‌

*

هر که از چشمه جدا ماند، لجن‌پرور شد

هر که نانپاره پذیرفت‌، گداییگر شد

نان‌ِ مُفت‌آمده ننگ‌ِ دهن است‌، ای مردم‌!

این روایت‌، سندش خون من است‌، ای مردم‌!

هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهدکرد،

هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهدکرد

ما نخواهیم که نان در گرو جان بخشند

جوز پوچی که کریمانه به طفلان بخشند

سیب دندان‌زده با هر که رسد بذل کنند

روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند

نیم خورده‌است‌، از این کوزه نخواهم نوشید

آب‌، حق‌ّ است‌، به دریوزه نخواهم نوشید

آن که با کاسه ی پس‌خورده نشد شاد، منم‌

و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم‌

«اشعار از دوست عزیزم محمدکاظم کاظمی»


جمعه 11 مرداد ماه سال 1387
روح زخمی

کجام هیچکس؟

تنم سنگینه؛ به سنگینی تمام برفای زمستون! خون زیادی رفته و دیگه شاید رمقی نباشه برای برگشتن و دوباره نوشتن؛ از تو، از درد فاصله و از این حس بی نام غریب، که از یک قدمی تمام چیزایی که یک روز خوشبختی می دونستم شون "گوش کشان" کشیدم تو کوره راه های برف گرفته ی سرد، خشن، دور، گم!

خیسی خون رو توی پوتین حس می کنم. پا رو بیش ازین دیگه نمی شه کشید. تیر به استخون نشسته، خرد کرده و تنم سنگینه، چشام سیاهی می ره، فشار داره سقوط می کنه، دلم آشوبه و عرق سرد... یادته وقتی رضا تیر خورد؟ کاملا اتفاقی! بهش گفته بودم می ترسم از اینکه یه وقتی از پشت تیر بخورم! تیر وسوسه زهرناکه و... چشام داره یخ می زنه انگار، تشنه م، خسته، خوابم میاد و می دونم با این زخم و اینهمه خون رفته پلکها اگه رو هم بیاد دیگه...

فرمانده دسته تخریب یگان جنگهای نامتقارن که بخواد میدان مین رو دور بزنه... این حقش نیست! تمام دنیارو به خط می کنم و تمام رمقی که تو روحم هست برمی دارم تا خودمو از این لجنزار بکشم بیرون! گفته بودم زنده گیر نمیفتم. سرباز نیروی زمینی روی خاک باید بمیره!


جمعه 14 تیر ماه سال 1387
آری؛ حقیقت تلخی ست نزدیکی و دوری

باز هم سلام، هرچند رویی نمانده است دیگر 

نزدیکش احساس می کنم هیچکس، و تو را نه؛ دورتر و دورتر... این بار فقط نزدیک به من و باز صدای سایش ذغالش روی دیواری از "من"، طرح و نقشه اش برای انتقام که آن که باد می کارد، طوفان درو می کند. و من طوفانها کاشته بودم، اسبها تاخته بودم روزهای بودنم کنارت و امروز لحظه به لحظه دور می شوم از تو، و دورتر! چرا؟ از کی؟ برای چه؟ نمی دانم. فقط می دانم که صدای گامهای سنگینش را می شنوم در اعماق این خواب گران.

می دانی؟ حقیقت تلخی ست نزدیکی و دوری؛ ماندن هزارباره ام پشت سرمای زمهریر دیواری از "من" که هماره از من یکی خیلی بلندتر بوده و هست همچنان، رفتنت، بی آنکه رفته باشی، و هراس دیوانه وارم از بی بار و بری نه، از بد بار و بری!

چطور؟ نمی دانم، نپرس. تنها اگر هنوز صدایی از این گلو بر می آید در این ژرفای سرد عفن ظلمانی، اگر هنوز می شنوی و اگر هنوز برایت... به دادم برس! تنم سنگین است، به سنگینی تمام برفهای زمستان! می دانی که از تمام رنجها تنها و فقط تاب اسارت نیست با من، به پتک و تیغ و تیر هم شده بیدارم کن. می دانم تو هستی و در برابرش خواهم ایستاد؛ در برابر خودش و تمام سپاه و اعوان و انصار سیاهپوشش. فقط بیدارم کن. می دانم می شنوی، به دادم برس!


پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند...

عنوان مطلب یکی از اشعار زیبای رضا مشتاق عزیز بود. یادش همیشه زنده است.

-          هنوز هم نیستی! اما نگرانی ات...

-          کاش کمی هم نگران خودت بودی.

-          نگاهبان یک روح آسمانی آیا دیگر "خود"ی بخاطرش می ماند، که بخواهد نگران اش شود؟

-          و اگر آن روح عطای این نگاهبانی به لقای رنج این نگاهبان بخشیده باشد؟

-          شاید برای محافظت از خودش چهار خار نحیف داشته باشد؛ « گل ها ضعیف اند، ساده اند. هر طور که بتوانند به خودشان قوت قلب می دهند. خیال می کنند که با خارهاشان می توانند دیگران را بترسانند... چراغ را باید محافظت کرد؛ چه بسا اندک بادی آن را خاموش کند... »

-          (به زمزمه) حوصله ای نیست برای بازی! 

-          بازی ست، اما اگر من، گل بی همتایی در تمام جهان بشناسم که جز در سیاره ی من، در هیچ کجای دیگری یافت نشود، و آن وقت یک گوسفند کوچک بتواند یک روز صبح، آن را یک لقمه کند – و خود نداند که چه می کند – لابد این هم بازی ست!

-          می خواهم مراقب خودت باشی، حتی اگر کهنه سربازی چون...

-          آری، ... و نگاهبانی باختن است تمامش؛ راست باختن، پاک باختن و امیر نبودن! که امارت، خود، دلبستگی آورد و روزی اگر بخواهی بر سر آن باختن، ...

-          (حلقه ای زلال، نگاه ملتمس اش را در آغوش می کشد دیوانه وار) ویران می شوی! نگاه کن!

-          چه نهادی تو؟ که اندیشه ز تاراج کنیم! سیل از خانه ی ویران چه تواند بردن؟

-          می شوی آماج سنگهای کودک ذهنان! تمامش کن! بخاطر...

-          نه مروت است ما را ز جنون کناره کردن، که به هر گذار طفلی به امید ما نشسته

... چه راز آمیز است عالم اشک!


شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
اینکه هم ‌نمک هستیم‌

 

شعری زیبا از محمدکاظم کاظمی تقدیم به انجمن ققنوس:

به واژه‌ واژه ی ابیات مولوی سوگند
به نام نی‌، به سرآغاز مثنوی سوگند
اگر چه کودکتان شیشه را حقیر شمرد
و سرزمین پر از خوشه را حقیر شمرد
اگر چه یک نفر آمد به دشت توهین کرد
رسید، خنده نمود و گذشت توهین کرد
کنار سفره دوزانو نشست‌، بد هم گفت‌
به زیر لب همه را مرگتان رسد هم گفت‌
یکی هم آمد و درمان دردمان گردید
یکی چراغ شب تار و سردمان گردید
همیشه کوچه به جز خانه باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد
 
من از شما به خدای جلیل خرسندم‌
من از شما به هزاران دلیل خرسندم‌
شما غریب‌تر از کوچه‌های بن‌بستید
شما برادر مایید، هرکجا هستید
قبول کن که در این برهه ما محک هستیم‌
و یادمان نرود این که هم‌نمک هستیم‌
 
مکن گلایه که همسایة شما در عید
به وصله‌های قبای برادرت خندید
مکن گلایه که همسایة شما زر داشت‌
و پیش اهل محل شهرت ابوذر داشت‌
مکن گلایه‌، مگو، گاه‌، گاه‌ِ بی‌صبری است‌
و آسمان پر از بال شهرتان ابری است‌
مکن گلایه‌، که این کوچه‌، باغ هم دارد
و باغ‌، غیر قناری کلاغ هم دارد
 
برادری که تفنگ برادرت آن‌جاست‌
دو بال ابرستیز کبوترت آن‌جاست‌
من و تو صاحب دردیم‌، همصدا هستیم‌
من و تو لایق نالیدنیم تا هستیم‌
من و تو هر دو غریبیم‌، هر دو همدردیم‌
خدا کند برسد آن زمان که برگردیم‌
من از وجین علف‌های هرز می‌آیم‌
برای بدرقه‌ات تا به مرز می‌آیم‌
دعای آخر من این‌، تفنگتان پُر باد
و نان دشمنتان هم همیشه آجر باد


یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
ای که ز دیده غایبی، در دل ما نشسته ای...

به یاد شریک جرم ممنوعیت شکنی های کودکی، و دوست با محبتی که پرسیده بود: چرا حضور ممنوع است؟

دوستی از جاودانگی "خاطره" می گفت دیروز و معصومانه از اینکه ما هم خاطره ای خواهیم شد برایش و... چه ساده بردمان تا اوج "نوا" و رها کرد تا یاد و خاطره ی آنانی که...

رفتن، رفتن، و رفتن! تا فراسوی تمام ممنوعیت های ساختگی. تمام آرزویمان بود از روزی که فهمیدیم انسان، هبوط کرده ی ممنوعیتی ست که هرگز گردن ننهادش!

دوستی پرسیده بود: آرزوهایت... ؟

به خنده گفته بودم اش: مردگان و آرزو؟

دروغ گفته بودم هیچکس، دروغ گفته بودم! به معصومیتی که شگفت زده می پرسید « مگر تو دروغ هم می گویی؟ » دروغ گفته بودم! ببین چه زیرکانه باز هم ابلیس آرایش می دهد فریبی را برابر چشمانم و چه کودکانه به فریب نباتی اش خوابم می کند که « چندان هم دروغ نگفتی! تو را آرزویی نبود؛ تنها خواسته ای ... »

خواسته ای بود، آرزویی شاید و یا هر آنچه بتوانش نامید و هست هنوز هم از پس اینهمه سال، این همه روز، اینهمه شب، اینهمه دویدن، اینهمه بیقراری و اینهمه نرسیدن! آری، رفتن، رفتن، و رفتن! گذشتن از تمام علامت های سیم خارداری سرخ و سیاه « ورود ممنوع » و « حضور ممنوع » و « وجود ممنوع » و « گفتن ممنوع » و « شنفتن ممنوع» ! هرچند وجودم و « بودن » ام از همان ابتدای راه ممنوع بود و هست همچنان!

می خواستم « باشم » و چیزی فراتر از « بودن »، می خواستم « خوب » باشم هیچکس، و می خواهم! هرچند تمام علامت های تمام چهره های نقاب زده ی تمام مردمان جهان این را ممنوع کرده باشد و می خواهم « تو » باشم! هرچند تکفیرم کنند عده ای و می هراسیده ام همیشه از آن "تمام اقرارها" که « تو خوبی، و این، بزرگ ترین اقرارهاست! » می ترسیدم باورش نشود، می ترسیدم بخندد، می ترسیدم ... و چه دیر فهمیدم حتی بزرگ ترین دروغ ها را شنید و باز باورش نمی شد که « مگر تو دروغ هم می گویی؟ »

می خواهم اقرار کنم؛ بزرگ ترین اقرارها که « تو خوبی » و من، با تمام پلیدی و پلشتی وجودم می خواسته ام و می خواهم که « تو » باشم هیچکس! می خواهم دوست بدارم، حتی بیشتر از آنچه تو دوستم داشته ای!

دلم زهر می خواهد هیچکس؛ زهر جان سوز بیش از اندازه مهربان بودن، زهر دوست داشتن تمام بودها و نبودها، زهر بخشودن تمام بدی های تمام آفریده ها، زهر محو شدن در تو و زهر بودن و زیستن در تو و زهر فقط این یک بار را دروغ نگفتن! زهری که تویی و محو شدنی که تویی و دوست داشتنی که تویی و بیش از اندازه مهربان بودنی که تویی و کاش آن روز این شهامت را می داشتم که بگویم و کاش دروغ نگفته بودم!

می بینی؟ کار جنون ما به تماشا کشیده است / آری، تو هم بیا که تماشا کنی مرا


دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
... راه هزار چاره گر از چار سو ببست!
برای بهار
... با که این بازی توان کرد؟ در این کوران درد؟ اصلا بازی کردن می توان؟ یا بازی داده می شویم میان اینهمه مهره های دیگر، تندیس های بی سر و... نمی دانم!
می ترسم؛ فاش بگویم، می ترسم! وهمی کبود درونم را می خورد، می آشوبد، تبر می زند بر استخوان هایم و درد... درد... درد... همو را که گویی قرابتی ابدی ست با این روح سرگردان که تبعیدی شکسته اما پابرجای این کویر تمام این سالها خواست مقدس اش نگاه دارد اما شب به شب دشوارتر می شود این نگهبانی که چشمان بی خواب...
درد بودن است عزیز؛ درد عظیم و طاقت فرسای متوسط بودن؛ نه چون قارون که زمین برایش آغوش گشاد و نه چون مسیح که آسمان! درد بی درمان متوسط بودن! وهم هراسناک روزی، که هیچگاه به شب ننشیند، یا شبی، که هیچگاه به سپیده بر نخیزد و صفیری توی گوش های خواب آلود فریاد بکشد: کجایند آنان که... ؟
درد، اندک بودن است عزیز، و پناه بردن به دامن هر تردامنی چنگ انداختن، و پر کردن انبان همزاد دوش های اندک، که دوش هر چه بزرگتر، و بلندتر، سبکبارتر! و هر چه اندک تر، و پست تر، بارکش تر و زار تر! درد خسته شدن های زود به زود، و تکیه بر هر چیز و هر کس، فرو شدن در هر مغاره ای، همخانگی با دد و دیو؛ که عجیب سرد است سرمای استخوان سوز شبهای کویر و درد اندک بودن، درد دانستن که اندک بودن و سوز درد نگفتن، و دود آن نهفتن! دم نزدن از هراس هجوم جادو پرستان درمانگرنما و شیاطین شفابخش...
براستی اگر روزی باشد، و بیاید، که هیچگاه به شب ننشیند، یا یلدایی، که هیچگاه به سپیده نینجامد یا زمین نگردد یا آفتابش به آسمان دیگری کوچ کند کجای ملکوت بی پایان خیال پیدایت کنم که نیک پیداست، هیچکدام این بارها، هیچکدام تکیه گاه ها و هیچکدام این عروسکهای بزک کرده ی هزار رنگ گرداگردم چون آبی بلند شانه هایت "قرار" را بر "فرار" ترجیح نخواهد داد!
هنوز اول درد است، تنها اندکی از اندک بودن خود دیدن، و هنوز به این ژرفای بی پایاب باور نداشتن، که چه اندازه...
هنوز اول درد است عزیز، هنوز اول ترس، و هنوز اول سرما... آمده ای بهار، اما کجایی؟ اینجا هنوز یخ و برفش خیال رفتن ندارند. گرمم کن، عجیب سردم است!

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
خدا را...
بوی عطر یاس می دهد؛ مثل همیشه...
تای کاغذ را باز می کنم
شکسته نستعلیق آبی آسمانی اش می دود توی ذهن:
خدا را با که این بازی توان کرد؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری
میهمانان : 22517


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

ایستاده ام و نگاهم در اعماق این غبار گم شده است، و دلم همچون پرنده ای وحشی خود را دیوانه وار به در و دیوار می زند تا از من بگریزد و بال در بال آن دو پرستوی آزاد و خوشبخت پرواز کند. و من با هر دو دستم قفسش را به سختی نگه داشته ام تا نگهش دارم ... چه دشوار است در کنار این پنجره ایستادن!

اگر عضو بلاگ اسکای نیستید برای عضویت در خبرنامه نام و ایمیل خود را وارد کنید.





Powered by WebGozar