| |
| یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1388 |
| ماه کنعانی من... |
بوی عطر یاس می دهد؛ مثل همیشه... تای کاغذ را باز می کنی آبی آسمانی شکسته نستعلیق، می دود توی ذهن: ماه کنعانی من، مسند مصر آن تو شد وقت آن شد که دگر ترک کنی زندان را |
|
| |
| سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| شعری از یک دوست |
بزک نمرد و بهار آمد و خیار نبود به شوق کمبزه ما را دمی قرار نبود
گذشت فصل زمستان و سوز و سرما رفت ولی ذغال، سیه روی و شرمسار نبود (1)
ز پامنار گذشتم چو عید نو آمد لباس عید من آن جا گِل منار نبود (2)
مگر نه سال نکو از بهار آن پیداست؟ قسم به موت که خیری در این بهار نبود
به کوه لاله ، شقایق ، اقاقیا نــدمید به باغ سایه ی تبریزی و چنار نبود
هزار حوصله ی چهچه و سرود نداشت به جز صدای کلاغان و غار غار نبــود
زغال اخته ، لواشک ، چاقاله ی بادام... زنان حامله ی شهر را ویار نبود
به دشت، گزمه و داروغه و عسس بودند نشانی از لب جوی و نگار و یار نبود
به گوشه ای هم اگر یک نگار آهـو چشم ز بیم کوردلان جرات شکار نبود
صدای جیغ و هوار بنفش و آبی بود نوای عود و دف و تنبک و سه تار نبود
عروس شهر که با هر نتی به رقص و طرب جهاز او دیز و پرده اش بکار نبود(3)
چو سیلی تو به گوشم رسید، گفتم: کــاش جواب بوسه به جز ماچ آبدار نبود
بر آن الاغ که نامش خر مراد بود به جز مراد به کامان کسی سوار نبود
چو زخم نیش تو بر دل نشست، گفتم شکر که سال گاو دو شاخ است و سال مار نبود
و گرنه زهر تو ما را هلاک می فرمود نشانی از من هالو به روزگار نبود 1- زمستان می گذرد و روسیاهی به ذغال می ماند - ضرب المثل. 2- لباس بعد از عید برای گل منار خوب است - ضرب المثل. 3- دیز و بکار نیم پرده بالا و پایین هر نت را گویند.
رضا عالی پیام |
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| بر بال ققنوس... |
ح. الف آذرپاد به یاد شهید محمدمختاری بر بال ققنوسم؛ بر سریری از آتش تاجی از خار بر سر زنجیر از زلف بر پای آشنا می شنوم: طنین تن «بهار» یست از ته جاده های پاییز آفتاب می شود، می دانم! |
|
| |
| جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 |
| فقط برای «بهار»... |
بیا که بی تو مرا از بهار سهمی نیست و سالها گذران بی «بهار» بد دردیست... |
|
| |
| جمعه 23 اسفند ماه سال 1387 |
| من از آن روز که دلدار شدم... |
گفتند: این مرد از عشق هلاک خواهد شدن. چه زیان دارد اگر یک بار دستوری باشد تا او لیلی بیند؟ گفتند: ما را از این معنی هیچ بخلی نیست، لیکن مجنون، خود، تاب دیدار او ندارد. پ. ن: گیسوی یار مرا دید و به طنازی گفت: من از آن روز که دلدار شدم دار شدم! |
|
| |
| سه شنبه 29 بهمن ماه سال 1387 |
| یادش بخیر... |
گفت: یادش بخیر... اینجا بام خانه ی ما بود، و من، مشغول نخ دادن به بادبادک هایی که از روز برایم روشنتر بود لحظاتی پس از پایان این شعر دیگر نه باد را به یاد می آورند، نه مرا!
|
|
| |
| دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 |
| نبرد سایه ها |
ایستاده بود؛ زخمی، ویران، خرد شده زیر بار تهمت... تنها گناه-خواسته اش اسیر سایه ها نشدن کسی بود که عشقش برده ی سایه ها شدن بود! |
|
| |
| پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387 |
| تاج خار... |

می شنوی هیچکس؟ حتی اگر نشنوی هم... ه...ا...ا...ا...ا...ا... چه سوزی دارد سرمای روی این زمین! گفته بودی همین نزدیکی ها... هنوز هستی؟ می بینی ام؟ ... کی ندیده ای که دوباره باشد؟ جسمی روح سفر کرده ی خویش می جوید، دیوانه وار به ریگ و خاک یخزده ی گور چنگ می زند. نبش قبرم می کنند هیچکس، نگاه کن! به پادشاهی اش می خواستند برسانند روحم را؛ از میان قلب مادر عزیز - زمین - بیرونش می کشند و تاجی از خار بر ... ... و من، دوباره سردم است هیچکس؛ عجیب سردم است! مرا... به... خانه ام... نه... اما... به... به هیچ کجا... صدایم را اگر می شنوی همینجا! همین حالا! تبر ابراهیمی ات بردار! بالای سرم فرا ببر! با تمام قدرت اهورایی ات! و فرود بیاور! بت تنم را خرد کن هیچکس! و دار فرتوت سپیدار چشمانم، درخت گلگون شعله های دستان یخزده ی دخترکی کبریت فروش، که سرمایش چون من تا ژرفای جان و عمق استخوان رسوخ کرده ست! گرمش کن هیچکس! تو را به هر که دوستترش می داری! تو را به جان عزیز همای، گرمش کن! |
|